على اكبر دهخدا
1184
امثال و حكم ( فارسى )
فلان هميشه كاسهء چكنم در دست دارد . رجوع به : كاسه كجا نهم ، شود . كاسهء چينى كه صدا مىكند خود صفت خويش ادا مىكند . جامع التمثيل : و گاهى مصرع دوم اين بيت را چنين خوانند : راز دل خويش ادا مىكند . رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود . كاسهء خاصان منه در پيش عام ترك كن تا ماند اين تقرير خام . . . ) مولوى . كاسه داريم آرك و ارك تو پر كنى من پر ترك . نظير : اضئى لى اقدح لك . اكدح لى اكدح لك . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . كاسه را كاشى مىشكند تاوانشرا قمى ميدهد . نظير : خر خرابى مىكند گوش گاو را مىبرند . كاسه كجا نهم ( يا ) كجا برم . بوالفضولانه با نادانى تملق را در كارى دخالت كردن . مثال : آنجا كه خوان همتت آراست روزگار * اين هفت طاس گردون كاسه كجا برند . كمال اسمعيل . بو الفضولان براى تمكين را * همه كاسه كجا نهم دين را . سنائى . گهى معروف سازد ز ناكسى خود را * گهى كجا نهم اين كاسه گاه نوحهسراى . سوزنى . و برحسب غالب احتمالات مفهوم شعر ذيل نظير و قريب بمفهوم اين مثل است : اين فلك فضولى كاينه را كجا برم ( كذا ) * بر سر خوان همى دهد غصه بجاى نيشكر . مجير بيلقانى . كاسهء گرمتر از آش . نظير : دايهء از مادر مهربانتر . كاسهء گرمتر از آش كه ديد كيسهء بيشتر از كان كه شنيد . . . ) جامى . كاسهء لوليان جدا . از شاهد صادق . كاسه و كوزه را بسر كسى شكستن . با بىگناهى او ، همهء تقصيرها را به دو نسبت كردن . كاسهء همسايه دارد پايها نان مردان مىشود بر مرد وام . . . ) ابو المعالى . نظير : كاسهء همسايه دو پا دارد . جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . كاسه همسايه كردن . از ماحضر قسمتى براى همسايه فرستادن . كاشان كپه با فعله است . با تحمل رنج كار تحمل خرج آن نتوان كرد . كاش پاهايم شكسته بود . اگر نتيجهء سوء رفتن را ميدانستم نميرفتم . ناله ميكرد و فغان و هاىهاى * كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى . مولوى . كاش دوغلو بودى . دوغلو توامان باشد . بسيار بىمزه و خنكى . كاش گشاده نبود چشم من و گوش من كافت جان من است عقل من و هوش من . شاهزاده شيخ الرئيس .